قالب وبلاگ
یه چیز باحال...
romancer 
نمیدونم چم شده.خیلی ارادم ضعیف شده.نمیتونم کاریو که میخوام انجام بدم.خیلی بد شدم.دیروز پریروز بود اراده کردم رفتم بدوم .نزدیکه ده کیلومتر دویدم بعدش اینقد پام درد گرفت که هنوز که هنوزه ماهیچه پشت ساقم گرفته واز دیروز تا حالا دارم شل میزنم.خدایا شکرت که این شل راه رفتنم همیشگی نیست خیلی بده خدایا شکرت به خاطر سلامتیم.خلاصه با این همه بازم فایده نداشت و باز نتونستم مسمم باشم و اراده داشته باشم .خدایا خودت تو تصمیم گیریام کمکم کن بزار بتونم اراده قوی داشته باشم و تو هر کاری که پا میزارم تا تهش برم... خدایا من هیچی نیستم ولی باتو همه چیزم...

[ سه شنبه ۱۳۹۴/۱۱/۱۳ ] [ 10:52 ] [ ho33ein ]
چند روز بود میخواستم بنویسم.ولی وقت نمیشد و الانم که اومدم بنویسم مخم انگار از کار افتاده.یادم نیست میخواستم چی بنویسم...بیخیالش...جمعه عقد پسر عموم بود..بالاخره رفت قاطی خروسا...میدونم میگن قاطی مرغا ولی به نظرم ضرب المثلش اشتباست.نمیدونم چرا اینقد هول بود خیلی عجله کرد واس ازدواج ولی خداکنه  خوشبخت شه...نمیدونم قضیه چی بود اخه یه بار نامزد کرده بود بعد به هم خورده بود بعدم چن تا خواستگاری رفته بود و نشده بود خلاصه همه اینا باعث شد که سریع تا تنورو داغ دید نونو چشبوند و جمعه رسما رفتیم محضر و عقدشون کردیم...ایشاله که همیششه خوشحال باشن تو زندگیشون این  مهمه...

[ یکشنبه ۱۳۹۴/۱۱/۱۱ ] [ 9:54 ] [ ho33ein ]
امروز خوشحالم خیلی...بچه داداشم به دنبا اومد.حدودا دوازده سالی فک کنم هست که ازدواج کرده.ولی بچه دار نمیشدن خودشو خانومش همش میگفتن فعلا نه.. درس داریم.خلاصه راستش خودمنم که همش میگفتم بهتر که بچه نمیخوان و بچه چیه واین حرفا کم کم شک کردم که شاید نمیشه نه که نمیخوان که خدارو شکر بالخره بعد از چندین سال اقدام کردن و خدا رو شکر چن دقه پیش به دنیا اومد..عموش قربونش بره اسم خشکلشم گذاشتن ماهان.خدایا شکرتتتتتت...

[ یکشنبه ۱۳۹۴/۱۰/۲۷ ] [ 12:47 ] [ ho33ein ]
بازم دست به قلم شدم. نمیدونم چرا ولی باز نوشتم.دلم گرفته یکم و دل منم ک خوراکش نوشتنه.ضربا قلبم ضربانش گاهی کم و زیاد میشه بی دلیل.بعضیا میگن مال معدست ولی من که نمیدونم چیه معدس.گرفتگیه عضلست یا درد قلب .اصلا چ فرقی میکنه.هر چی میخواد باشه چ اهمیتی داره. بالاخره هر کس ی روز یجور میاد ویجور میره.چن وقت پیش بود با  دوستم قرار داشتم شب بود هوا هم یکم سرد.کنار خیابون منتظرش بودم شب بود در یه بانک ایستاده بودم سینم تیر کشید...چن لحظه با خودم فکر کردم اگ الان برم چی میشه.از درد نشستم.کم کم بدنم داشت بی حس میشد و سرم داشت سنگین میشد.دستمو گذاشتم رو سینمو چند بار محکم فشارش دادم یکم تیر کشید ولی حس کردم یکم جون گرفتم نفسمم که قبلش بادرد میومد و میرفت و باعث شده بود صاف بشینم تا بند نیادم بهتر شد.نمیدونم چی بود ولی هر چی که بود گذشت شاید خدا میخواست بهم هشدار بده.بگه حواستو جمع کن ببین کجایی .دنبال چی هستی و میخوای به چی برسی...

[ شنبه ۱۳۹۴/۱۰/۱۹ ] [ 16:59 ] [ ho33ein ]
یه روز معمولی گذشت.شکر خدا که اتفاق بدی نیفتاد.معمولا آدما تا چیزیو از دست ندن قدرشو نمیدونن.مثلا همین سلامتی.تا مرض نشیم یا یکی از عزیزامون چیزیش نشه خیلی قدرشو نمیدونیم.یه چیز دیگه هم که هست اینه که خدا هم تا میبینه ما ازش دور میشیم یا فراموشش میکنیم از یه راهی مثل همین مشکلات و مریضی و هر چیز دیگه فوری یادمون میندازه که کل این زندگی و من وشما و این زمین و زمان مال کس دیگست اونه که همه رو خلق کرده و بهمون جون داده.خدا دوس داره بنده هاش همیشه یادش باشن ولی متاسفانه ما تا مشکلی پیش نیاد یادش نمیکنیم.به نظر من خدا هرکیو بیشتر دوست داره تا یکم ازش دور میشه به این وسیله دوباره میارش سم خودش...خدا جون من الان مشکلی ندارم همه چی خوبه پس خودت هوامو داشته باش مشکل پشکلا رو بگو فعلا نیان ممنون... راستی یه عالمه شکرت واینکه کمکم کن همیشه یادت باشم و تو زندگیم به غیر تو به هیشکی محتاج نباشم...

[ سه شنبه ۱۳۹۴/۱۰/۱۵ ] [ 9:59 ] [ ho33ein ]
امروز تولدم بود.نمیدونم چرا هیچ حس خاصی نداشتم.کم کم داره برام بی معنی میشه.البته یه جورایی برام ناراحت کننده هم شده.اینکه میبینم هر روز دارم بزرگتر میشم بار مسولیتم بیشتر میشه.پیر تر میشم و...خلاصه حس خوبی نیست.انگار کم کم دارم واسه دیگرانم اهمیتمو از دست میدم.تا چن سال پیش هر سال تولد میگرفتم البته نه خودما .نه واسم تولد میگرفتن.کلی آدم از خانواده و دوستامو خیلیای دیگه که حتی تعجب میکردم بهم تیریک میگفتن.کادو هم که میدادن بماند.در کل دنبال کادو و این سوسول بازی نیستما خدا شاهده.فقط دلگیرم.از اینکه حس میکنم که کم اهمیت شدم.ای خدمت لعنتی خدا بگم چی کارت نکنه که حتی باعث شدی فراموش بشیم....هیییییییی روزگار...بی خیال این نیز بگذزد...درد اصلیم اینه که داره بالا میره سنم و...پیر شدیم ولی بزرگ نه....تا یادم نرفت بگم مامان بابا حسابی شرمندم کردن کادو واسم گرفتن و بهم تبریک گفتن واقعا غافلگیر شدم اصلا اونا بودن که در کمال سادگی بهم یاد آوری کردن...

[ یکشنبه ۱۳۹۴/۱۰/۱۳ ] [ 21:32 ] [ ho33ein ]
یه مدت بود هی هرجا میرسیدم میگفتم من مریض نمیشم.خداییشم یه چن وقتی بود ینی یکی دوسالی بود که مریض نشده بودم...خلاصه اینقد گفتم تا خودمو چشم زدم.چن روزه تا مرز سرما خوردگی میرم و برمیگردم... دفه های پیش با خودم لج میکردم میگفتم قرص نمیخورم باید خودش خوب شه خداییم خیلی تاثیر داشت ینی بدنم خودش زور میزد با این ویروسا میجنگید.سلولام قوی شده بودن انگار ورزشکار شده باشن, همه بدن ساز, بدنا ماهیچه ای ولی الان یکی دو سه روزه با قرص دارم خودمونگه میدارم .بدیه قرص اینه که بدن بهش عادت میکنه و دیگه خودش واسه خوب شدن تلاشی نمیکنه... ولی الان دیگه تصمیمو گرفتم دوباره قرص مرص تعطیل .بازم میخوام باش لج کنم بینم کی قوی تره من یا اون.دهنت سرویسه سرما خوردگی...

[ یکشنبه ۱۳۹۴/۱۰/۱۳ ] [ 11:41 ] [ ho33ein ]
نمیدونم چرا جمعه ها اینجوری میشه.امروز صبح ساعت شیش و خورده ای بود که از پادگان زدم بیرون.هنوز هوا روشن نشده بود تو گرگ ومیش اول صبح.رفتم اما نمیدونم چرا حس خوبی نداشتم.انگار میدونستم آخرش اینجوری میشه.همون موقع کلی دعا کردم.گفتم خدایا خودت هوامونو داشته باش...دمش گرم هوامون و داشت اتفاق بدی نیفتاد ولی این بغض و قصه لعنتی نمیدونم چرا دست از سر دلم برنمیداره...این فکرای بیخود چرا همش میاد تو سرمو میره.نمیدونم روزی صد بار تصمیمم عوض میشه...اوفففف خدایا بازم شکرت واسه همه چیزای خوبی  که دارمو حواسم بهشون نیست...

[ جمعه ۱۳۹۴/۱۰/۱۱ ] [ 19:17 ] [ ho33ein ]
امروز اولین روزی بود که رسما جابجا شدم.دوروز موندم تا جام بهتر شه.سخت بود ولی خب گذشت کاش توی دژبانی کارم خوب باشه و سوتی ندم.بابام خیلی خوش حال شد از اینکه رفتم دؤبانی ولی خودم خیلی برام مهم نیس اعتقاد دارم هرچی هست باید بگذره دیگه.ولی خب خوشحالیه بابام مهمه کاش ناراحتش نکنم.ببخشید که نمیتونم مرتب بیام ایشالله این روزای سختم تموم میشه...

[ چهارشنبه ۱۳۹۴/۱۰/۰۹ ] [ 10:59 ] [ ho33ein ]
وای چه حالی داد بعد سه روز مرخصی.رفتم و امروز خروج کردم.خیلی حال داد فک میکردم حد اقل دو سه روز باید جاش بمونم ولی خب خداروشکر به خیر گذشت.نمیدونین صبح که دفترچمو گرفتم با چه سرعتی خودمو رسوندم در دژبانی و خروج کردم.ولی در کل حال داد سه روز خونه بودم البته خونه که نه روز اولو خونه استراحت بودم و بعد از ظهرش« بهروز» زنگ زد گفت بیا فوتبال و منم رفتم دنبال «محمد» ورفتیم وخلاصه بارون گرفت و خیلی اذیت شدم آخه نمیشد رو چمن مصنوعی بازی کرد لیز شده بود بعد بارون منم هی سر میخوردم و از اینکه نمیتونستم چیزی که بلدمو نشون بدم خیلی حرصم گرفته بود.خلاصه گذشتو تو بارون اومدم خونه و خداروشکر که سرما نخوردم.بعدشم تا دیر وقت بیدار بودم بعد چندین ماه ک اول شب بیهوش میشدم.برداشم لنگ ظهر پا شدم تا عصرش که رفتیم با آق محسن شوشتر و اونجاهم حال داد بعد ده ماه داییامو پسراشونو میدیدم..خوب بود شکر خدا کاش بشه بیشتر برم بشون سر بزنم خییییییییلی دلم تنگ شده بود واسشون.اونجاهم که کلی والیبال بازی کردیم و بعدشم که اومدیم خونه در کل خوب بود....

[ یکشنبه ۱۳۹۴/۱۰/۰۶ ] [ 17:2 ] [ ho33ein ]
امروز پنجشنبه ست.بالاخره بعد از چن ماه تونستم چن روزی مرخصی بگیرم.نمیدونم بعد از اینکه برمیگردم چی میشه بی خیالش مهم الانه.ولی نمیدونم چرا الانم فازم زیاد خوب نیس.نمیدونم چرا پریشونم.به نظرم آدم باید تو زمان حال زندگی کنه فکر کردن به بعدنو باید گذاشت واسه همون بعدن.بعضی وقتا میگم خدایا کاش زودتر این سربازیم تموم شه و راحت شم ولی بعضی وقتا میترسم از این حالم بیام بیرون .الان تو یه حالت خلصم که یه جورایی دوسش دارم.حالتی که به هیچی فکر نمیکنمو هیشکیم ازم انتظاری نداره .بزرگترین مسله فکریم خدمت و پست و فرمانده و این چرت و پرتاست ولی خب نمیدونم تا کی میتونم اینجوری از زیر زندگی در برم .آخرش که چی .بالاخره که باید با واقعیت های زندگی روبروشم....نمیدونم ولی به نظرم فکر بعدو باید همون بعد کردو...

[ پنجشنبه ۱۳۹۴/۱۰/۰۳ ] [ 15:42 ] [ ho33ein ]
رسم عاشقی این نیست که بگی منو دوست داری و بعد

از مدتی منو تنها بزاری…رسم عاشقی این نیست

که منو به اوج قله احساسات ببری و بعد از همون

جا رهام کنی…این رسمش نیست که پا به پای

من بیای و یه روز رفیق نیمه راه شی…این رسمش نیست

که قلبمو بگیری و بازیچه خودت کنی…این رسمش نیست که

منو تو آغوشت بگیری و هوسو به جای عشق برام معنی کنی…

یه رنگ باش ای تو که ادعا میکنی عاشق ترینی…

مغرور نباش ای تو که ادعا میکنی منو دوست داری…

وفادار باش ای تو که تو آغاز آشنایی وفاداری تو حرفات بود…

یه دل باش با دلی که فقط برا عشق تو مونده

و خط سرخ رو همه کشیده…توکه میگی منو دوست داری

پس چرا اشکهام رو پاک نمیکنی؟؟؟

چرا دلتنگم نمیشی و منو صدا نمیکنی ؟؟؟

بخدا این رسم عاشقی نیست…

بخخدا این رسم عاشقی نیست…

[ پنجشنبه ۱۳۹۴/۰۹/۱۹ ] [ 15:7 ] [ ho33ein ]
دلتنگم….
لبخند دروغکی چرا….؟؟
خوب نیستم . . .
مثل قرصی که نیمه شب ، بدون اب گیر می کند.
گیر کرده ام در گلوی زندگی . . .!!!
کاش می توانستم راحت حرف بزنم . . .
چیزی بگویم از دلتنگی
میان ادم های این اتاق مجازی
فقط می گویم دلتنگم
این سکوت را دوست دارم
لال بودن را ترجیح میدهم ، وقتی کسی نیست عمق درد پنهان شده در حرفهایم
را حس کند…

[ چهارشنبه ۱۳۹۴/۰۹/۱۸ ] [ 14:39 ] [ ho33ein ]


مرد لاک به ناخوناش نمیزنه که هروقت دلش یه جوری شد دستشو باز کنه و ناخوناشو نگاه کنه و ته دلش از خودش خوشش بیاد !

مرد موهاش بلند نیست که توی بی کسی کوتاهش کنه و اینجوری لج کنه با همه دنیا !

مرد نمیتونه وقتی دلش گرفت زنگ بزنه به دوستش و گریه کنه و خالی بشه !

مرد حتی درداشو اشک که نه ، یه اخمِ خشن میکنه و میچسبونه به پیشونیش !

یه وقتایی ، یه جاهایی ، به یه کسایی باید گفت : “میم … مثلِ مرد !”

[ چهارشنبه ۱۳۹۴/۰۹/۰۴ ] [ 17:12 ] [ ho33ein ]
حالم نمیدونم چرا اینجوریه.دیگه نمیدونم چی دوست دارم...

نمیدونم جرا چیزایی که دوس دارمو به زبون نمیارم...آخه تا کی باید برای دیگران زندگی کنم.

یه سوال دارم از خودم..مگه این روزا و جوونیت چن بار تکرار میشه؟؟مگه چن وقت اصلا جوونی؟

خب دیوونه اونجور که دوس داری زندگی کن. برای رسیدن به اونی که دوس داری تلاش کن

چرا تکلیفت با خودت روشن نیست؟؟؟؟؟

یکی به من کممممک کنه.........

 

[ چهارشنبه ۱۳۹۴/۰۹/۰۴ ] [ 16:47 ] [ ho33ein ]
امروز روز عاشوراست

همه بیرونن

خدایا حاجتشونو بده

به همه کمک کن

[ شنبه ۱۳۹۴/۰۸/۰۲ ] [ 11:56 ] [ ho33ein ]
در این درگه که گه گه کُه، کَه و کَه کُه شود ناگه

                                            مشو غِرَّه به امروزت که از فردا نِه ای آگه!

[ چهارشنبه ۱۳۹۴/۰۵/۲۱ ] [ 18:12 ] [ ho33ein ]
خیلی وقته دیگه دستم به نوشتن نمیره.فک کنم دلیلش اینه که دیگه زیاد فکر نمیکنم.فکرم از همه چی خالیه.از خودم از این زندگی از این آدما..که فقط از دور قشنگن و وقتی یه کم بهشون نزدیک میشی و بیشتر میشناسیشون گندش در میاد...خستم از این آدما؛خستم از خودم که دارم میشم یکی از این آدما.. بعضی وقتا دوس دارم نباشم"بودن یا نبودن"واقعا مسآله اینه؟ من که اینجوری فک نمیکنم..چون ما آدما تا یکی ا پیشمون میره یکی دیگه رو جاش میاریم.."آدما"واقعا واژه عجیبیه.پر از راز و پر از دروغ، پر از احساس و گاهی هم مثل دیوار بی احساس...

[ شنبه ۱۳۹۲/۱۱/۱۲ ] [ 2:13 ] [ ho33ein ]
خدایا ممنونم ازت واقعا که هنوز فراموش نکردی منو.ممنونم به خاطر این حال خوبی که الان دارم...ممنونم که هنوز صدامو میشنوی.ممنونم که بابا رو خوب کردی.ممنونم واسه همههههه چی

[ دوشنبه ۱۳۹۲/۱۱/۰۷ ] [ 15:34 ] [ ho33ein ]

وقتی "مجازی" دل بستی

"مجازی" وابسته شدی

و "مجازی" عاشق شدی

منتظر روزی باش که

"واقعی" دل بکنی

"واقعی" بُـغض کنی

و "واقعی" اشک بریزی و خاکستر بشی . . .

[ دوشنبه ۱۳۹۲/۰۹/۲۵ ] [ 18:43 ] [ ho33ein ]
الان تازه میفهمم دانشگاه چ سخته....هرچی آدم میره جلو درسا سخت تر میشن.اصلا فکر اینکه چن روز دیگه امتحانات شرو میشن خودش کافیه که آدم چند روز نخوابه.بعد که شروع میشن که دیگه هیچ نگو...اصلا معلوم نیست آدما واسه چی میان اونجا.یه عده میان تیپ میکنن و دنبال دخترا ویه عده هم به همین صورت دنبال پسرا.یه گروه دیگه هستن که فقط تو نخ یه نفر میرنو تا آخرش میرن ینی حتی جونشونم واسش میدن.البته نا گفته نمونه تو گروه اول هر روز با یکی میپرن هم دختر هم پسرش خدایی نمیخوام از هیشکد.م طرفداری کنم چون میدونم هم پسرا بی معرفت شدن هم دخترا.[آدم خوبم هنوز هستا]یه عده هستن دنبال گذروندن ترمن تا زودتر تموم شه و مدرک بگیرن و بگردن دنبال کار..خلاصه حکایتیه واس خودش.ولی من هیچ تعجب نکردم چون راستش من اصلا به دانشگاه هیچوقت فکر نمیکردم .ولی از بی ذاتی بچه هاش تعجب کردم وتازه فهمیدم که اونجا عادیه..

[ جمعه ۱۳۹۲/۰۹/۲۲ ] [ 21:47 ] [ ho33ein ]

بیـــا فقط یه لـــحظه با خــودمون رو راست باشیـــم....

بخـــــــاطر تمام لــوندی ها که من کردم ...

کسی منو به خــونه عشــق نبرد...

یه جایی بود به اسم مکــان و یه لحظه هایی بود

به اســم هــــوس...

بــــخاطر تمام لحظه هایی که تو صرف کردی

دل یه دختــر رو بدست بیاری تا رکورد افتخار فتح دلشو ثبت کنی

هیچ خوشحالی برات واقعی نیود هیچ کس بهت اسکـــار نداد...

تو سرشار بودی از لذتهای آنی و زود گــذر و دلهایی که شکست

و غمهــایی که چنــدین برابر شد ...


این وسط دلهای پاکی باخـــتن که حقـــشون نبود ...

پســـر خشگل ... دخـــتر خشگل ...

هیچی مــــــوندنی نیست ...

جــــــــــــز گـــناه دلـــهایی که به بازی گرفتـــی

تا به اوجـــی برسی که تمام لذتش فقط چــــند ثانیه بود...

پــــس چــــرا به خوب بودن همدیگـــه پــرو بال ندیم ؟؟؟؟؟؟؟؟


                                                                                                       " راد "

[ پنجشنبه ۱۳۹۲/۰۷/۲۵ ] [ 14:25 ] [ ho33ein ]

 زنی به پناه شانه های مردانه تو دل سپرده است ...

  تو به كشف اندام زنانه او چشم دوخته ای ....

  -جايی ديگر-

  مردی به مهر و عاطفه زنانه تو دل سپرده است ...

  تو با ماشين حساب به جان دارايی او افتاده ی ...

  -برميگرديم به ابتدا-

  چرا خوب با خوب نه!

  چرا بد با بد نه!

  چرا خوب با بد ؟!

  مگه نه اينكه ميگن... خلايق هرچه لايق!؟!!

[ دوشنبه ۱۳۹۲/۰۷/۰۱ ] [ 18:21 ] [ ho33ein ]

وقتي از دوست داشتن كسی مطمئن نيستي حق نداری

دستاشو بگيري كه به دستات عادتش بدی ...

وقتي كسي رو سهم خودت نميدوني حق نداری

پيچ و تاب بدنش رو زير و رو كنی ...

وقتي موندنی نيستي حق نداری

از آينده های خوش باهاش حرف بزنی و براش رويا بسازی...

وقتی دلت به بودنش شك داره حق نداری

بهش بگی عشقم...

وقتي هميشه دنبال يه حرفی،بحثی،سندی،

بهانه ای كه تركش كنی

حق نداری ادعای دوست داشتن كنی...

وقتي به اعتماد كسي تكيه گاه شدی ... حق نداری

زمينش بزنی ...

اگه همه اين كارو كردي فارغ از جنسييتت مـــــردی...

عشق،دوست داشتن...

گرفتن دستی كه نه گير ديروز باشه نه توی غصه فردا...

تمام تلاشش بخشيدن

خوشي های امروز به تو باشه و ساختن بهتر فردا...

[ دوشنبه ۱۳۹۲/۰۷/۰۱ ] [ 18:15 ] [ ho33ein ]

ما همه با زندگـــــــــــــی معامله می کنیم…!

با خودمان هم معامله میکنیم و با کسانی که دوستشان داریــــــــــم هم …!

اگر نبخشی ، نمی بخشم

خیانت کنی ، خیانت میکنم

بدی کنی ، بدی میکنم

دروغ بگویی ، دروغ می گویم

و همیشه کوچک می مانیم ؛

بدون تجربه ی زندگی بالاتر و آرمانی تر …!

این را بدانیم که با خوب ، خوب بودن هنر نیـ ـ ـ ـ ـست ...
[ پنجشنبه ۱۳۹۲/۰۶/۲۸ ] [ 15:27 ] [ ho33ein ]
سلام عید تولد امام رضا مبارک باشه امام رضا

خودت میدونی هرکی چ مشکلی داره خودت

مشکل همه رو حل کن آقا جون توروخدااا یا امام رضا

همه مریضارو شفا بده.............

راستی خدا واسه همه چی ممنون

[ دوشنبه ۱۳۹۲/۰۶/۲۵ ] [ 21:38 ] [ ho33ein ]
وای خدا سلام خیلی وقت بود که

نبودم انگار بعد یه قرن بود.

راستش یه کم دلم تنگ شده بود.

حالا دوباره اومدم بیخیال همه چی

داره خوب میشه

شکرخدا خیلی ذوسش دارم

بااینکه اینقد بدیم ولی هیچوقت

ولمون نمیکنه.

راستی یه خبر:میخوام برم دانشگاه

همه بهم تبریک میگن ولی

نمیدونم چرا خودم

هیچ حسی ندارم.

راستش دانشگاه آزاد دیگه

این حرفارونداره

ولی نه ک خیلی درسم خوب بود

همه بهم تبریک میگن..

خدایا بازم شکرت این شادیا

رو ازمانگیر...

[ دوشنبه ۱۳۹۲/۰۶/۲۵ ] [ 9:18 ] [ ho33ein ]
حالم بده انقد بد دیدم دارم میشم آدم زده.چی بگم نمیدونم چه

مرگمه.خدایا خودت تمومش میکنی یا خودم تموم کنم این

عذابی که اسمش زندگیه...دیگه خسته شدماز این همه فشار.

خدایا آخه قربونت برم به یکی پول زیاد میدی در مقابل بهش

مریضی میدی.آخه من چی بگم هان که مریضی میدی

  پولشم نمیدی دارم داغون میشم دلخوشیم تو زندگیم چیه.

دوس دارم داد بزنم گریه کنم تازه که داشتم از آزمایشگاه

میومدم گریم گرفته بود.تو اتوبوس از بقیه روم نبود.سرمو

کردم پشت پرده پنجره اتوبوس و یواش یواش اشک از

چشام میومد بعد کم کم بیشتر شد با پرده اشکامو پاک کردم

که کسی نبینه.اخه چرا نباید مردا گریه کنن هان چرا اگه

مردونگی به این چیزاست میخوام صد سال سیاه مرد نشم.

مردونگی به مرام و معرفته نه این چرت و پرتا.اینقد دلم پره

که تا فردا هم بنویسم تموم نمیشه اههههههههههه روانی

شدم خدا من که تو این سن اینقد به تموم کردن زندگیم فکر

میکنم تا چن سال دیگه با مشکلای بزرگتر حتمنی کار

خودمو تموم میکنم. . . .

[ چهارشنبه ۱۳۹۲/۰۵/۰۹ ] [ 10:38 ] [ ho33ein ]

قشنگترین صدایی که می تونین از عشقتون 

بشنوین وقتیه که

از خواب بیدار میشه و گیج حرف میزنه !


ادامه مطلب
[ جمعه ۱۳۹۲/۰۴/۲۸ ] [ 6:49 ] [ ho33ein ]
[ چهارشنبه ۱۳۹۲/۰۴/۱۲ ] [ 8:15 ] [ ho33ein ]
          مطالب قدیمی‌تر >>

.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

سلام دوستای گلم من ho33ein نم امیدوارم که از وبلاگ خودتون خوشتون بیاد...لطفا نظريادتون نره...
موضوعات وب
امکانات وب